|
طنز متفاوت!
|
||
|
شرح وقایع به صورت طنز! |
خود میکشند.یکی از زیر بالش نعره میزند که مگر مرد هم اینجا میاد؟یکی از خانم دکترها
توضیح میدهد که ایشان مرد نیستند,بلکه آقای دکتر هستند.تازگیها دارم به این نتیجه می رسم که
علاوه بر جنسیت مرد و زن,جنسیت متمایزی به نام آقای دکتر هم داریم که حد واسط این دو
تاست.با گفتن این حرف,بالشها به کناری رفته و آه و ناله ها مجددا شروع میشود.گوشه ای
مینشینم و کتابم را باز می کنم و خودم را مشغول درس خواندن نشون میدم.زیر چشمی همه جا
را مثل عقاب بنگلادشی تحت نظر دارم تا اگر کسی خواست زایمان کند,از زیر دستم در
نرود.در گوشه کتاب به خط اجنبی انگلیسی نوشته شده که به زائو اجازه بدهید تحت هر شرایطی
که راحت تر است زایمان کند و فشاری بر روی او نباشد.رزیدنتهای محترم بر بالین مریض
مانند عزراییل حاضرند و مرتب بر او میگویند که زور بزن.د خانم.زور بزن دیگه.ما که بیکار
نیستیم.بدو دیگه.و مریض فلک زده با تمام وجودش زور میزند.احساس میکنم با زوری
دیگر,جای او در بهشت زهرا می باشد و شوهر بیچاره اش باید برای او فاتحه بخواند.بعد از
تلاشهای فراوان,خانم محترم آماده زایمان میشود.او را به اتاق دیگر منتقل میکنند.جیغ و داد او
گوش فلک را کر میکند.رنگ من متمایل به زرد فسفری می باشد.رزیدنت به من میگوید دوست
داری بچه بگیری؟مثل همیشه بدون فکر کردن میگم آره.از جوابی که دادم,مثل سگ نژاد المانی
پشیمونم. به دستم نگاه میکنم.فکر میکنم ارتعاشاتش بالای صد در ثانیه است.احساس میکنم نمادی
از اعصاب من است.دستکش میپوشم.تو آینه خودم را نگاه میکنم.بیشتر شبیه جلاد میمونم تا
دکتری که بخواد بچه بگیره.روبروی مریض مینشینم.زیر پام سطلی متمایل به آشغال میباشد.به
این نتیجه میرسم فلسفه وجودی چنین شی با ارزشی,این است که اگر بچه از دستت لیز بخورد با
مخ روی زمین نیاد و در این سطل جا خوش کنه.خیالم راحت میشه که چنین پشتیبان قوی
دارم.در این فکر و خیالها بودم که دیدم چهار تار مو جلوم پدیدار شد.اندکی بعد دماغ و دو چشم
هم نمایان شدند.چشم تو چشم همدیگه انداختیم.هم من و هم اون از دیدن همدیگه اصلا خوشحال
نشدیم.پیش خودش داشت فکر می کرد سالی که نکوست از بهارش پیداست و ما اول عمری چه
عتیقه ای را زیارت میکنیم.من هم داشتم فکر میکردم یعنی روز اول من هم این شکلی بودم.به
شونه هاش فشار آرومی وارد می کنم تا زودتر بتونه بیادبیرون.آروم بغلش میکنم و میدمش دست
رزیدنت.مادرش با گفتن جمله تکراری چرا صداش درنمیاد رو اعصاب بنده میباشد.صدای گریه
بلند می شود.بدین معنی است که من کار خودم را خوب انجام دادم.ماما یه نگاهی به بچه میکنه و
رو به مادرش میگه:تو که اینقدر زشتی,چرا اینقدر بچت خوشگله؟
|
|