تبليغاتX
طنز متفاوت! - روایت های متفاوت و مابقی قضایا...
 
طنز متفاوت!
 
 
شرح وقایع به صورت طنز!
 

روایت اول

 

پسری حدودا بیست ساله بر روی تخت خود در اورژانس بیمارستان امام دراز کشیده است.

-دکتر جون,قربون دستت این پام خیلی درد داره,داغون شدم به مولا.

-عزیز دلم,گفتم که,این مساله پات مربوط به ما نیست,مال سرویس جراحیه,من دارم شما را به خاطر یک مشکل دیگه ویزیت می کنم.

-دمت گرم,حالا میگی من چه کار کنم؟تو رو خدا یه نگاه بهش بنداز.دارم می ترکم.

قبل از اینکه بهش دست بزنم,پروندش را نگاه میکنم.طلبه همه چیز بوده,از سیگار بگیر تا هرویین و بعدش هم کراک و ایکس ونورجیزک.خلاصه اینکه دست رد به سینه هیچکی نزده.شانس هم از در پشتی زندگیش فرار کرده ,چون به ازای هر موادی که مصرف کرده,یه بیماری گرفته.از ایدز بگیر برو تا انواع هپاتیت اعم از بنگلادشی تا ایرانی.این یعنی بدون دستکش بهش دست بزنی,بهشت زهرا میری(اینجوری به ما حالی کردند)میرم دو تا دستکش میپوشم.

ـآآآآآآی,جون بابات یواش دست بزن

تو یه معاینه سریع,نبض پای راستش خیلی ضعیفه,سرده,حس هم نداره.یه چیزی داره تو مغزم میگه این مشکلش جدیه.میام بیرون.رزیدنت جراحی را میبینم.

ـسلام دکتر,شما پای این مریضه را دیدید؟

ـاره جیگول,دیدم.

ـدکتر,علائمش به آمبولی میخوره.من احساس میکنم نیاز به عمل داره.

ـااااا,باریکلاه,چشم بسته غیب میگی,خوب دیگه چی؟

-پس چرا شما براش سونوگرافی مثانه درخواست کردید؟؟!

-دکتر جون صفر کیلومتر,مریض تیپتو یعنی دودر میباشد.تو حاضری اینو عمل کنی؟اگه عمل کنی ایدز تو شاخته عزیز!اگه خیلی مایلی,بسم الله,ما هم میشینیم تماشا.

-ساکت میشم و مثل بز نگاش میکنم.نمیدونم تقصیر مریضه که ایدز گرفته,تقصیر ایدزه که این مریضو انتخاب کرده,تقصیر ما دکتراست,تقصیر هممونه,نمیدونم....

فردا مریض کاندید آمپوتاسیون پا(قطع پا)می باشد..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم

لاریجانی رفت و جلیلی آمد.

این روزها هر روزنامه ای را انتخاب میکنی به تحلیل این موضوع پرداختند .طبق روال

همیشگی ,این جابجایی,قراره همه چیز تو ایران مثل قیمت گوشت و مرغ و بنزین را  تحت تاثیر

قرار بده.بقالیهای ایرانی هم که خدا را شکر همیشه به روزند.فردا پس فرداست که اگه بخوای

بری تخم مرغ بخری,میشه دونه ای هزار تومن,چون آقای جلیلی شده رییس امنیت ملی.اگه هم

بخوای رابطه این دوتا را بفهمی,می تونی با تحلیل ساده اینجا ایرانه,همه چیز رو برای خودت

قابل هضم کنی.از نظر من که صد حیف که این آمدو و صد شکر که آن رفت یا یه چیزی تو

همین مایه ها.لاریجانی قیافش مال این حرفا نبود,یعنی یه جورایی ملس بود یا یخ  یا شاید هم هلو

گلابی.وقتی آمریکا را تهدید میکرد,همه دلشون را می گرفتند,می خندیدند.

ـآمریکا,اگه پاتو از گلیمت دراز کنی,کشورتو با خاک یکی میکنیم.

ـ ههه هههه,بوش بیا,بازم کمدی لاریجانی شروع شد.

ولی جلیلی اصلا تو یه فاز دیگه است.قیافش اصلا به شوخی نمیزنه.اندکی ترحم در هیچ کدام از

سلولهای صورتش به چشم نمی خوره.

ـآمریکا,اگه پاتو از گلیمت دراز کنی,کشورتو با خاک یکی میکنیم.

ـبوش,این جلیلیه,شوخی موخی نداره ها,میزنه مغزمون رو میاره تو دهنمون,پاشو جون پاپا یه فکری بکن.

فکر می کنم اینطوری بهتر باشه.

حاشیه:تو روزنامه اعتماد ملی یه کاریکاتور کشیده بود که آقای الهام یه صندلی دیگه خالی شد. با حفظ سمت جلوس بفرمایید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم

مریضی بد حال  برای سونوگرافی,با ویلچر,به یک ساختمان دیگر در همان بیمارستان اعزام

میشود.من به عنوان انترن به همراه پدر مریض به علاوه یک خدماتی که برای هول دادن ویلچر

و تخت از بیمارستان حقوق می گیرد و یک ست احیا برای مواقع ضروری که برای اولین بار

در عمرم چشمم به آن می افتد, آماده سفر هستیم. پس از رسیدن به مقصد,خدماتی با گفتن این

جمله که پدرهفتاد ساله مریض برای هول دادن هست,من را میپیچاند و میرود.من مانده ام با پدر

هفتاد ساله با مریض بدحال با ویلچر به علاوه یک ست احیای زپرتکی که در عمرم ندیده ام.پدر

شروع به هول  دادن می کند.اول سرخ,بعد بنفش و بعدتر متمایل به سفیدی میزند.می ترسم و

گمان می برم که باید تا چند ثانیه دیگر ست احیا را به جای مریض , خرج او کنم.او را به کناری

زده و شروع به هول دادن میکنم.پدر مریض مرا دعا میکند.مریض قول تلافی میدهد که ویلچرم

را بعدا هول میدهد.معتادان در حال تزریق, کمر همت به تشویق جانانه من پرداخته اند.دکتری با

تعجب,به حماقت من میخندد.فرشتگان در حال چیدن آجر در بهشت برای من هستند.همه اینها به

کنار,ولی جمله ای که دم بخش شنیدم,بیش از همه من را چزاند.

ـدکتر جون,چرا تو هل میدی,مگه من مردم؟(نقل قول از خدماتی بخش در حال کشیدن یک سیگار بهمن)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

روایت چهارم

قسمت اول

این فلدوسی پور هیچی حالیش نمیله.قدر گاوی نمفهمه.نفهمه.فرق شریف و امیل کبیلو

نمیفمه.بعدش زل مفت میزنه.من قیافم به دانلجو نمیخوره.قیافه خودت نمیخوله.دوزالی.

ـاینها تقریبا گزیده ای از صحبتهای علی دایی راجع به فردوسی پور با اندکی دخل و تصرف بود.

دعوا از اون جایی شروع شد که فردوسی پور گیر داد که چرا آقای علی دایی باید در این سن و

سال بره تو تیم دانشجویان ایران بازی کنه.آخه قربونت,تو مملکتی که زگهواره تا گور همه دنبال

دانشگاه و قبولی تو دانشگاه هستند,دیواری کوتاه تر از علی دایی پیدا نکردی؟من به چشم

خودم دیدم که مسن مردی که سن پدر پدر بزرگ من رو داشت و در مایه های ماموت مصری

بود,وقتی استاد ازش خواست خودش را معرفی کنه,با صدایی که ارتعاشاتش در ثانیه بیشتر از

هزار تا در صدم ثانیه بود,گفت:رضا .... هستم,ورودی هشتاد و سه.برو عادل جون,خدا 

را خوش نمیاد به علی جون گیر بدی.تازه الان هم که خوشتیپ شده,خیلی جوونتر میزنه. 

  قسمت دوم

چند وقت پیش یه دعوایی شده بود بین دو تا از مدافع های استقلال به نام آقا امیر و آقا پیروز که

بعدا تو یک مصاحبه اون را تکذیب کردند و گفتند که در حد بحث دوستانه بوده.با توجه به

فرهنگ بالای فوتبالست های ما,میتونم تصور کنم بحث در چه مایه ای بوده..

ـسلام پیروز جون.

ـ سلام امیر جون.

ـیادت نره سلام ویژه من را خدمت عمه گرامی برسونی.

ـقربون دستت,حتما,هر وقت خدمت خاله گرامی رسیدی,عرض کن که سلام ویژه ای دارم.

ـچند وقت پیش رفتم برزیل,یه قهوه مشتی زدم,گفتم به یادت باشم.

ـنگاه کن,قرار شد بحثمون دوستانه باقی بمونه ها.

  قسمت  سوم

علی آبادی:تا آخرهفته قراره سه هزار تا طرح افتتاح کنم.

کلا این تریپ یه ملیون طرح در هفته دولت,مطمئنم فقط در ایران اجرا میشه.ولی به احتمال

زیاد,این علی آبادی احساس کرده سوپر منی,اسپایدر منی یا یه چیزی تو همین مایه ها تشریف

دارند.چون اگه تا آخر هفته,سه روز مونده باشه و اگه قرار باشه سه هزار را بر سه تقسیم کنیم

میشود به قراری روزی هزار تا و قرار باشه برای هر طرح چهار تا کلنگ بزنیم و یه تندیس

پرده برداری کنیم و یه راس گوسفند سر ببریم,باور کنید باید یه چیزی تو همین مایه ها باشی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت پنجم

کافه کتابهای تهران تعطیل شد.

کلا کافه کتاب جایی است مثل کافی شاپ که بار فرهنگی قضیه نیز بالا رفته و در حین خوردن

لیموناد,شما میتوانید به انتخاب خود یکی از کتابهای چخوف را برداشته و مطالعه کنید.ایده بدی

نیست و من هم یه بار پام به اینجور جاها باز شده.انگار بهانه تعطیل کردن هم تداخل صنفی اعلام

شده و اینکه دو واحد شکم و عقل در یک واحد نمی گنجند.دو سوال مطرح است:اول اینکه آیا

تنها جایی که تداخل صنفی داره,همین واحدها میباشند؟ نمونه کوچک اینکه در ماه مبارک

رمضان,هر جانور زنده ای که یک مغازه دو سانتی متری داشته باشد,مشغول فروختن حلیم و

آش می باشد.در صورتی که طبق قانون فقط صنف محترم کباب فروشی اجازه چنین سود کلانی

را دارند.آیا تداخل از این بزرگتر؟؟!!سوال دوم اینکه با اینکارها فرهنگ کتابخوانی که در

مملکت ما زیر خط فقر می باشد,گسترش پیدا می کنه؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:5  توسط مهدی  | 
 
  بالا