|
طنز متفاوت!
|
||
|
شرح وقایع به صورت طنز! |
خیلی وقت بود که احساس می کردم تو زندگیم دارم گیج می زنم ,یه سری بدیهیات را نمیفهمم یا
یه سری چیزها را زیاد میفهمم.همین طور با خودم کلنجار می رفتم که دردم را به یکی بگم,اما
احساس می کردم زندگی اینقدر سخت شده که هیچ کس حوصله سلام کردن به دیگری رو
نداره,چه برسه به اینکه بخواد گوشی شنوا برای شنیدن مشکلات بقیه داشته باشه.حس ششم بهم
می گفت دکترها می تونند شنونده های خوبی باشند یا حداقل برای تظاهر هم که شده تو ده دقیقه
ویزیتت,تو روت بخندند و تو رو دلخوش به ادامه زندگی بکنند.برای اینکه نوع طبیبم را مشخص
کنم,از هوش سرشار خودم کمک گرفتم,برای همین ماهها در درمانگاههای گوارش و مغز و
اعصاب برای تعیین علت دردم پرسه میزدم,تا اینکه خیری که دلش به حال من سوخته بود با دادن
آدرس یه روانپزشک من را از سردرگمی نجات داد.اولین بار که فکر کردم,دیدم رفتن به مطب
همان و انگ دیوونگی را به خودم چسبوندن همان.بعدش که دقیق تر فکر کردم,فهمیدم که اگه
نظر دانشجوی این مملکت اینه وای به حال بقیه.گفتم گور پدرش,میرم,هر چی گفتند آینه!وارد
مطب که شدم تصور می کردم با یه مشت آدم زنجیری روبرو میشم که منشی مطب داره با چوب
میزنه تو سرشون که خفه خون بگیرند ولی وقتی وارد اونجا که شدم چیزی که بیشتر از همه
نظرم را جلب کرد سکوت عجیبش بود.ورودی مطب هم به سبک بیمارستانها نوشته بود لطفا
موبایل خفه کن خود را فعال کنید.بعد از سلام و عرض احترام , منشی برگه بزرگی در قطع
بیلبورد بهم داد که رو اون نوشته بود هر چه دل تنگت می خواهد بگو.بزرگ نوشتم گیجی و بی
حوصله یه گوشه نشستم.با اینکه چشمام به ظاهر بسته بود اما زیر چشمی داشتم همه را دید
میانداختم.بعد از یه نگاه سطحی به این نتیجه رسیدم دیوونه ترین قیافه ای که در اون حوالی هست
خود خودمم.شک نداشتم.هممون جوون بودیم بدون ناخالصی و داشتیم دسته جمعی گیج می زدیم
تا منشی از سر لطف و کرامتش اسممون را صدا کنه و بریم دستی به ضریح دکتر بکشیم و
برگردیم.هر چی زمان میگذشت,نورون هام بیشتر روی هم رژه می رفتند.اگه بحث آبروی
خانوادگی نبود,آنچنان دادو بیدادی راه می انداختم که بدون شک به عنوان مریض بدحال دودرم
میکرد سمت دکتر اما حیف که این بحث لعنتی همه جا دست و پام را می بنده.وقتی اسمم را
صدا زد اینقدر خوشحال شدم که دلم می خواست به همه اونهایی که اونجا کز کردند, شیرینی
بدم.وقتی رفتم تو,روبروم پیرمردی نشسته بود با سن تقریبی هفتاد با مو های جو گندمی که با
پلیوری آبی در هوایی که من داشتم با تی شرت رکابی توش احساس خفگی می کردم,دندونهای
سفیدش را به رخم می کشید.وقتی خواستم در را ببندم نتونستم و دیدم لای در یه تکه پلاستیک
مچاله شدن گذاشتند تا اگه یه موقع یکی از مریضها هوس کرد حالی به دکتر بده,بتونه جونش
را برداره و فرار کنه.برگه را دادم دستش و مثل خنگها روبروش نشستم و با لبخندی احمقانه
دفتر کارش را دید زدم.همه جا گل و گلدون بود با چند تابلوی هنری,طوری که میخواست
آرامش را به زور بکنه تو حلقومت تا یه موقع دست از پا خطا نکنی.
ـ همین,فقط گیجی؟
این به معنی این بود که هیز,بسه,اینقدر چشم چرونی نکن.دلم می خواست بگم نه,یه خورده نفخ
هم دارم,اما حیف که این هورمون مردانگی سر جاهای حساس همیشه کم ترشح میشه.
ـبله,همین.
- دانشجویی؟
- بله.
- چه رشته ای؟
- مهندسی معماری.
دروغ بدی بود اما اصلا دلم نمی خواست فردا بره همه جا جار بزنه که یه هم رشته ای دیدم اینجوری.
- خوب.
خوب را یه جوری گفت که احساس کردم باید یه ماهی برم بیمارستان روزبه بستری بشم.
-این مشکل همه جوونهای هم نسل خودته.البته کسایی که باهوشند.چون خنگا راحت خودشون را با وضعیت اسفبار حامعه تطبیق میدند.این شماهایید که خیلی از مسایل براتون قابل هضم نیست.
باورم نمیشد.بر طبق این اظهار نظر من باهوش بودم و نصف دوستام خنگ.یه لحظه احساس کردم چقدر از این بابا بزرگ خوشم اومده.دوست داشتم همینطور ادامه بده.
- خوب دیگه,من بیشتر از این نمی تونم برات کاری بکنم.
نهههه,خیلی نامردی.
یه جوری بهم حالی کرد پاشو گمشو برو بیرون تا مریض بعدی بیاد.
من هنوزم گیجم
|
|