|
طنز متفاوت!
|
||
|
شرح وقایع به صورت طنز! |
روایت اول
عالم سنی,در آخرین فتوای خود,جنگ بر علیه ایران را حرام اعلام کرده و دفاع از این کشور را امری واجب دانسته است.
-آقا سلام علیکم!
ـو علیکم السلام و علی ابوبکر و عثمان اموی,هل ا نت ماذا؟؟(این چیست که به سوی من دراز کرده و تعارف می کنی)
-خمپاره,متاسفانه آمریکا از جبهه جنوب,یک سری حملاتی انجام داده.مگه شما نگفته بودی دفاع واجبه. ببینیم چند مرده حلاجی
-انا,انا؟(من,من؟)لا,لا(نه,نه)انا خندیدونی الگور ابوبکر و العثمان مع البیان الکلماتی(من به گور ابوبکر و عثمان خندیدم اگر چنین زر مفتی زده باشم)انا العرب(بنده عربم)لا تدفاع حتی صافون مع بولدوزرون کل کشورون(حتی اگر کشور خودم نیز,مانند نمک ید دار صاف بشود,از آن دفاع نخواهم کرد)
-ببخشید مزاحم شدم.پس فکر کنم یه نفر دیگه بوده این حرفو زده.
-ها,ها(بلی,بلی)لا,لا(چه مزاحمتی,چه مزاحمتی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روایت دوم
درمانگاه عفونی بیمارستان امام
-پدر جان,چند سالته؟
ـفکر کنم چهل و هشت سال.
-کجا زندگی میکنی؟
-والا جای خاصی ندارم.لای روزنامه,زیر پل,تو کارتون,خونه ندارم پسرم.
ـمشکلت چیه؟
-والا گلاب به روتون,ادرار من رنگش سفید شده,بعد می سوزه.
-اینا جای چیه؟
-هیچی بابا.رفیق ناباب.بعضی اوقات تزریق می کردم.البته معتاد نیستما.سرنگم انسولین بوده.
-سابقه تماس جنسی نامطمئن هم داشتید؟
-والا تو عمرم تنها چیزی که داشتم,همین یه قلم بوده.
-کجاها؟شما که خونه ندارید؟
-تا عاشق نباشی نمیفهمی من چی میگم.عزیزم عشق که این چیزا سرش نمی شه.لای روزنامه,تو کارتون,نون خشکی.`پسرم,مشکلم چیه؟
-فکر کنم سوزاک داشته باشی.
-سوزاک؟خجالت بکش,از مو و ریش سفیدم خجالت بکش.حیا کن.یعنی می گی من با این سن و سال از این کارا میکنم.بعدش کجا؟من بدبخت جا ندارم بخوابم.برو,دیگه ریختتو نبینم,دکتر دوزاری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روایت سوم
بیمارستان امام,در ورودی باقر خان
ـکجا؟
-دارم میرم تو بیمارستان.
-چشم دارم,دارم می بینم.خودت می تونی بری.اما ماشینت نه.
-چرا؟
-چون کارت عبور نداری,از امروز گفتند فقط ماشینی رو راه بدم که کارت عبور داشته باشه.
-بیخیال.
-بیخیال چیه.درست صحبت کن.ماشینتو پار کن بیرون,خودت بیا تو.
-چند دقیقه بعد , در محوطه بیمارستان,صاحب وانتی که در پشت ماشینش عبارت ظریف حاصل نفرین مادر,درج شده بود,با تمام قوا نعره میزد.
-بدو سبزی.بدو سبزی.سبزی تازه.گیشنیز.جعفری.بدو آتیش زدم به مالم.آقای دکتر,سبزی تازه بدم خدمتتون؟میگند واسه طب سنتی خوبه هاااا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روایت چهارم
آمبولانس خیالی
-ببو,ببو,بزن کنار,بزن کنار,مریض حالش بده.گوسپند مگه با تو نیستم میگم بزن کنار.ای تو روحت.بابای خودتم هم تو آمبولانس بود اینطوری رانندگی می کردی.ببو.
-ببو,ببو,بزن سمت راست شتر مرغ.سمت راست.وزغ.هنوز سمت راستو چپتو از هم تشخیص نمیدی.کدوم شیر دامداران خورده ای به تو گواهینامه داده,هان؟
-ببو,ببو,بب,وووو,و,ب
ـچی شد؟
ـشرمنده آقای دکتر,فکر کنم بنزین تموم کردیم.
ـبرو بابا,مسخره کردی؟مگه سهمیه بنزینتون چقدره؟
-روزانه یک لیتر.اگه مریض بدحال باشه,چون تندتر میام,نیم لیتر.
ـ لا اقل اون ست احیا را آماده کن.
ـشرمنده آقای دکتر,با بنزین کار می کنه.
چند لحظه بعد
-بنزین؟بنزین...
|
|