|
طنز متفاوت!
|
||
|
شرح وقایع به صورت طنز! |
دیروز که بعد از عمری ول تابی موفق به انجام اولین کشیک عمر خودم شدم,افتخار این را داشتم
که در خدمت بیماران بخش عفونی باشم.کارهای بخش را تا ساعت دوازده شب به اتمام رسوندم
و رفتم که برای خواب ابدی در پاویون خودم را آماده کنم.هنوز پلک فوقانی روی پلک تحتانیم
جاسازی نکرده بود که دیدم تلفن عتیقه اتاقمون داره با صدای دل خراشی اعلام میکنه که با یه
بدبدختی تو اون قسمت پاویون کار دارند.تصمیم گرفتم قبل از اینکه فنر تلفن از جاش دربیاد,اون
میراث زمان مظفرالدین شاه را جواب بدم.تا گوشی را برداشتم ضعیفه ای در آن سوی خط با
صدایی نازکتر از فرکانس صوت اعلام کرد که انترن عفونی شما هستی؟و بنده که قند دلم بعد از
آب شدن در چهار حفره قلبم,سیر صعودی به خودش گرفته بود با صدایی جیرجیرک مانند به
سان عروسی گفتم بله واز آن سوی خط ندا آمد که کدوم گوری هستی؟زود بیا بخش,مریض بد
حال داریم.حالی اساسی با این جواب دشمن کش کردیم اساسا و کاملا و تماما.با بی میلی شلوار
گورخری خودم را از پام درآوردم و لباس رزم پوشیدم و با حالی نزار,بهشت را به مقصد جهنم
ترک کردم. در راه, به حال آن بیچاره ای افسوس میخوردم که دیدن یا ندیدن عزرائیلش بستگی
به من و چند نخودی و کشمش دیگر بخش دارد.در این افکار,کرال سینه می رفتم که ناگهان خودم
را در جلوی دژعفونی یافتم.از پرستار بخش پرسیدم که این مریض بدحال در کدامین تخت,به
استراحت مشغول است که با ایما و اشاره به من فهماند که تخت سیزده زنان.با توجه به اینکه
شانس در ثانیه ثانیه زندگیم به من پشت کرده بود,شک نداشتم که نحسی عدد سیزده بی خیال این
روپوش ما که بعد از خوردن قرمه چمن پلوی بیمارستان,رنگ سبز فسفری به خودش گرفته بود
نمی شه و در شب اول یک بلای آسمانی بر من نازل میشه.بعد از موشکافی در پرونده بیمار,به
این نتیجه رسیدم که بیمار بعد از جراحی مغز و اعصاب,به علت یک تب ناقابل در بخش ما
بستری شده است.به بالین او که رفتم,او را دختری جوان یافتم که با موهایی پریشان وقیافه ای به
هم ریخته در حالی که پاهایش را در دلش جمع کرده,به خواب فرو رفته.خیلی دوست داشتم که
بیمار یه دفعه از خواب بپره و مانند سریال مونتاژ هند اغما,با گفتن تشخیص خودش به
من,عزت و احترامم را در حد دکتر پژوهان افزایش بده.برای همین با آرامشی که در من بی
سابقه بود اسم او را صدا کردم و الیاس درونم به من اطمینان میداد که بیمار با گفتن کلافه
عروقی ساب کورتیکال مادرزادی,آن شب را به شبی بیاد ماندنی در زندگی من تبدیل می
کنه.ولی افسوس و دو صد افسوس که سختی این رشته,خیلی بیشتر ازآن چیزی است که در
سریالهای کشک و ماست ایرانی به خورد ملت احساسی ما میدند و بیمار با جمله برو,حال و
حوصلتوندارم,کشتی درون مغز من را مانند تایتانیک غرق کرد...
نکته انحرافی:وقتی داشتم برای یافتن عکسی در خور نام این مقاله,گوگل را زیرو رو میکردم
بیش از هر چیزی به تمثال مبارک یانگوم برخورد کردم.باور نداری برو زیرو رو کن(رجوع به
مقاله یانگوم و برکات آن در همین وبلاگ)
|
|