تبليغاتX
طنز متفاوت!
 
طنز متفاوت!
 
 
شرح وقایع به صورت طنز!
 

چهار روز بعد از اقامت در بانکوک

احساس میکنم که ستون فقراتم در حال چسبیدن به عضلات شکمم است.مانند رابینسون کروزوئه

در جزیره ای متروک گیر افتادم.با اینکه بجز هواپیما در آسمان,کشتی دردریا و ماشین بر روی

زمین به هیچ جاندار زنده ای برای تناول رحم نمی کنند,هیچ کدام از غذاهای آنها با سلیقه من

سازگار نیست.دلم هوس دیزی,کله پاچه و چلو کباب کرده است.تازه می فهمم زندگی در ایران

مزایایی دارد که در هیچ نقطه دنیا نمی شود یافت.در کنار خیابان سوسک و ملخ را بسان جگر

و قلوه بر سیخ می زنند و با لذت هر چه تمام,گویی که مائده ای بهشتی است,آن را کوفت میکنند.

نالان و مستاصل خودم را به رستورانی در حومه شهر که از نظرم میتوان به آن اعتماد کرد می

رسانم.چهار دست و پا خودم را بر روی یکی از میزها پهن می کنم و منو را می طلبم.گارسون

که قیافه رنجور من را دیده است دلش به حال من می سوزد و غذای ویژه و مخصوص سر آشپز

را به من پیشنهاد میکند.مثل کودنان با لبخندی ملیح,این پیشنهاد بیشرمانه را می پذیرم.رسپتورهای

معده ام به شدت فعال شده اند و در مغزم کلمه غذای مخصوص نقش بسته است. ظرف بر روی

میز گذاشته می شود و به محض اینکه در پوش آن برداشته میشود چهار چنگولی ,آن را چنگ

میزنم و بر دهان میگذارم.معده ام بندری میرقصد و من مشعوفم.گارسون بر میز حاضر می شود

و رضایت خودش را مبنی بر اینکه من مانند آپا چی ها غذا را تناول میکنم ابرازمی دارد.ناگهان

قسمتی  از مغزم فعال می شود که اسم غذا را بپرسم.

_ اسم این غذای خوشمزه ای که من کوفت میکنم چیست؟(با خنده)

ـاین غذای ویژه,سرور تمام غذاهای جهان,خوشمزه ترین,بهترین,(ساق پای میمون )است.

(بدون خنده.تهوع.گیجم.داغونم.زمین می چرخد.معده ام بندری می رقصد.همچنان مشعوفم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کشتی تفریحی.خواننده ای در حال خواندن.ملت در حال رقصیدن.

تا اونجا که یادم میاد از رقص چه ایرنی و چه خارجی هیچ سر رشته ای نداشتم.همیشه در

مجالس یک گوشه کز می کردم و به خودم امیدواری میدادم که روزی این حرکات موزون را یاد

می گیرم وآن یک روز هنوز فرا نرسیده است.سیگارم را روشن می کنم و گوشه عرشه به تماشا

می نشینم.خواننده به طرز نا شیانه ای رپ می خواند و جماعت به نحو وحشتناک ناشیانه تری در

حال رپ رقصیدن هستند.ناگهان چشمم به مرکز مجلس می افتد.دختری ساز مخالف میزند و بر

خلاف بقیه ملت مشغول تاب دادن و چرخاندن لگن خود است.حس ششم به من گوشزد میکند که

با چنین رقصی باید اصلیتی از تبار حافظ و سعدی داشته باشد.سیگارم را خاموش میکنم و وارد

محفل می شوم.به زور خودم را به او می رسانم.

ـare u from iran(آیا شما ایرانی هستید؟آیا متعلق به سرزمین گل و بلبل هستید؟)

(ناگهان انگارفحشی ناموسی شنیده باشد من را چپ چپ نگاه می کند.لگنش از حرکات می ایستد

و حرکات تاب وار را به بالا تنه منتقل می کند.در کسری از ثانیه رقص اصیل ایرانی به حرکاتی

تکنو وار تبدیل می شود.سعی  می کند به نحو مفتضح احمقانه ای لهجه ایرانیش را مخفی کند)

ـno.im from america

به این می گند غرب زدگی کامل....

این داستان ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:29  توسط مهدی  | 
لوکیشن اول.فرودگاه.قبل از سوار شدن به هواپیما

ـ(هماهنگ کننده تور)تو دیگه خودت دکتر هستی.بهتر از من میفهمی.ولی حواست باشه.اصلا

یک نوع  از ویروس ایدز فقط مال تایلنده.خلاصه اینکه غلطی خواستی بکنی, اقدامات احتیاطی 

لازم را انجام   بده.

ـ(مثل بز دارم نگاش میکنم.نمیدونم چرا این حرفها را به من میزنه)

ـواسه این بهت میگم که هم مجردی,هم به قیافه و تیپت میخوره این کاره باشی.

(بهم میخوره چه کاره باشم.هنوز برام جای سواله!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لوکیشن دوم.هواپیما

(صندلی کناری من یک ژاپنی یا شاید کره ای یا اصلا چینی یا تایوانی یا هر زهر ماری دیگری

خوابیده است.صدای خرناس او از صدای غرش هواپیما نیز بدتر است.در ضمن بسان دستگاه

اتوماتیک,هر چند دقیقه یک بار حالی به دوستان میدهد و فضا را معطر میکند.خوشحالم از این

که مجبورم تا آخر راه با او همنشین شوم.مهماندار هواپیما مرتبا به ما آموزش میدهد که در

صورت سقوط,چگونه بر سر قبر خود فاتحه بخوانیم.درهای شهادت به روی ما همچنان باز

است.مشعوفیم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لوکیشن سوم .فرودگاه بانکوک و تاکسی

(به محض اینکه نوک دماغ بانوان عزیز قدم به خاک تایلند میگذارد,حجاب برتر آشکار می شود.

به دنبال راهنمای تور خود در فرودگاه می گردم.خدا را شکر اندکی از زبان شیرین پارسی را

یاد گرفته است.به همین زبان شیرین حالیم میکند که یکی از پروازها تاخیر داره و من باید خودم

را با تاکسی تا هتل برسانم.راننده تاکسی,چند عدد استخوان همراه با مقداری پوست چسبیده به آن

میباشد که همسن حضرت نوح عمر کرده وبر خلاف بقیه هم وطنان خود چشمان بادامی ندارد

بلکه چشمانش حالت فندق دارد.آلبومی از داشبورد خود در می آورد و به من نشان میدهد.ابتدا

فکر میکنم آلبوم عکس خانوادگی است ولی جلوتر که میروم متوجه میشوم که عکسها حالت بی

ـ ناموسی به خود می گیرند.شروع به تعریف از آلبوم خود میکند و توضیح می دهد که اگر سر

کیسه را اندکی شل کنم میتواند به قول خودش هر کدام از این پری های دریایی را که از نظر من

بیشتر شبیه دیو زندان آزکابان هستند را برایم جور کند.بهش میگم مسلمانم و از تو آینه ماشین

بهش زل میزنم تا عکس العملش را ببینم.گفتن این یک کلمه مانند ریختن آب روی آتش بود.آلبوم

را از دستم میگیره و میگه:

ـاووه.شما مسلمونها خیلی پخید.هیچ کاری نمیکنید تا بعد از مرگ برید یه جای خوب.همتون راس ساعت هشت میرید تو تختخواب.این هم شد زندگی؟(البته اینها را به یک زبان دیگه گفت.مترجم:مهدی!)

(خندم میگیره.نمیدونم  مسلمانهای کجا را دیده ولی مطمئنا مال ایران نبودند.حالا بی انصاف چرا آلبوم را از دستم گرفتی؟!!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هتلی در مرکز بانکوک

(پسر جوانی حدودا بیست و پنج ساله و ایرانی.تی شرتی که عکس صد و بیست نوع دختر  در جلو و عقب آن  طراحی شده, پوشیده.به سمت من حرکت میکند)

ـداداش تو مال تور ... هستی.

ـوالا من داداشت نیستم ولی آره من با این تور اومدم.

ـداداش لوتی باش.داداش میگم اینجا میشه جنس مخالف که هیچ نسبتی باهات نداره را ببری تو اطاقت.

ـاز نظر شدن که میشه.

ـیعنی داداش.بسیج تو تایلند شعبه نزده؟

ـ(میخندم.به نظرم شوخی بامزه ای بود ولی وقتی به قیافش نگاه میکنم میفهمم بنده خدا سوال را به صورت جدی پرسیده بود.ای خدا.شکرت!! )

این داستان ادامه دارد......

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:58  توسط مهدی  | 
در حاشیه برگزاری  کنسرت  احتمالی عمو کریس دی برگ در تهران

_plz.plz.mikham ye ahang bekhonam esmesh suzana. plz osole akhlaghi va eslami ra reayat konid                               

  _ترجمه:لطفا!لطفا!میخوام یه آهنگ بخونم.اسمش سوزانا.لطفا اصول اخلاقی و اسلامی را رعایت کنید.

ـplz.dont shake your ass on the seat.stop.motavaghefesh kon.in karo ba man nakon.im in danger.be javonim rahm kon.biensaf.nakon

_ترجمه:لطفا.اون لعنتی را رو صندلی تکون نده.بسه.متوقفش کن.این کارو با من نکن.من در خطرم.به جوونیم رحم کن.بی انصاف.نکن این کارو.

ـanimal.crocodile.frog.bikhial baba.hala hame baham.gher to kamaram faravone

_حیوان.کروکودیل.قورباغه.بیخیال.حالا همه با هم.قر تو کمرم فراونه...

نتیجه:به امید روزی که خاله مدونا هم پاش به ایران باز بشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حاشیه سفر به یکی از کشورهای سوسمارخور همسایه ایران

ـمهدی.میتونی بری از اون خانمه بپرسی کجا میتونیم مشکل پاسپورتمون را درست کنیم؟

ـآره بابا.کاری نداره که.الان ردیفش می کتم.

(بعد از نزدیک به نیم ساعت تمرین و تلاش برای پرسیدن به بهترین نحو)

ـhello

_hello

_im a book and im go to school by bus everyday.where i can passport?plz

_چی کار داری؟چی می خوای؟

ـااا.سلام.از کجا فهمیدی من ایرانیم.چهره اصیل ایرانی دارم؟نه؟

ـنخیر.از روی لهجه ضایع انگلیسیت فهمیدم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جمعه شب.برنامه ورزشی شبکه دو.از سر بیکاری.بساط تخمه و آجیل.

ـبینندگان عزیز.سلام.نمیدونید چه افتخاری نصیب جامعه ورزشی ایران شد.باورش سخته.میدونم.جام باشگاهای جهان.من و کاکا.بله.درست میشنوید.در جام باشگاهای جهان من با کاکا بودم.تصاویر را با هم می بینیم.

ـکاکا در حال خروج از زمین.فرد مورد نظر مثل تارزان جلوی اون ظاهر میشه.به زور با کاکا دست میده.کاکا قدر بز تحویلش نمی گیره.در پس زمینه آهنگ تایتانیک پخش میشه.نیش فرد مورد نظر تا بناگوش باز است.هیچ اتفاق مهم دیگری رخ نمیده.

ـدیدید.حال کردید.من بودم.من و کاکا.

نتیجه:خدایا.عادل فردوسی پور را در میان این جماعت عتیقه حفظ بفرما.آمین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیمارستان زنان.

خانم جان.شما متاسفانه نمی تونید اینجا زایمان کنید.بر اساس محاسبات ما سن بچه شما ۳۳ هفته است و با توجه به علایم, زمان زایمان شما نزدیکه.باید جایی برید که دستگاه مخصوص نوزادان نارس را داشته باشه تا خدای ناکرده برای بچتون مشکلی پیش نیاد.فقط قبلش باید یک رضایتنامه بنویسید که به رضایت شخصی خودتون بیمارستان را ترک میکنید.بفرمایید.

_اینجانب مریم .... با رزایت شخسی و به علت نبود دستگاه مخسوس نوزادان نارص,این بیمارستان را به قسد بسترس شدن در بیمارستان دیگری ترک میکنم.

نتیجه:خدا پدر نهضت سواد آموزی را بیامرزه که باعث گسترش سواد در سطح جامعه شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استادیوم آزادی.بازی صنعت نفت ـ استقلال.به حراج رفتن خانواده بازیکنان و داور توسط تماشاگران اصیل و باشعور ایرانی.عرضه انواع شیر سماور در اندازه های مختلف.پیرمردی که یک پایش بر لب گور میباشد با زحمت فراوان خودش را صندلی کناری من می رساند.آنچنان نفس نفس میزند که احساس میکنم هر لحظه امکان دارد عزراییل را ملاقات کند.

ـمیبینی پسرم.چه جامعه بدی شده.چه فحشهایی.چه الفاظ زشتی.این ورزشگاه نشانگر جامعه ماست.افسوس و دو صد افسوس.

(خوشحالم از اینکه موجودی متمایل به انسان را در این ورزشگاه ملاقات میکنم)بله پدر.شما راست میگید.

در همین لحظه صنعت نفت گل دوم را میزند

ـای مادر تک تکتون را من بیپپپ بیپپ.ای عصای من بره بیپپ.بیپپ.عمه بیپپ بیپپپ.بیپپ قهوه.

نتیجه:چند روزیه پرسپولیسیها جیک جیک نمی کنند.نمیدونم چرا!!

forza pase hamedan

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 6:22  توسط مهدی  | 
اتوبان همت.بیلبوردی در اندازه های استادیوم آزادی.نزدیک برج میلاد.

ـشهروندان گرامی.با عرض پوزش بابت تاخیر در افتتاح برج میلاد.این برج تا ۳۰ روز دیگر به بهره برداری میرسد.بار اخرمون بود.دیگه تکرار نمیشه.

ایول.احترام به شعور مخاطب.نمونش در ایران کم پیدا میشه.

دو هفته بعد.همان اتوبان.نزدیک همان برج.همان بیلبورد.

ـبا عرض شرمندگی نسبت به اخلاق اسلامی تک تک شهروندان گرامی,برج میلاد تا دو ماه دیگه آماده میشود.

ایول.اعتراف به اشتباه در تخمین محاسبات.معذرت خواهی بابت این اشتباه.نمونش کم پیدا میشه.

یک ماه بعد.همان اتوبان.همان برج.همان بیلبورد.

شهروند,هوی,با توام,چی چی سرتو انداختی پایین مثل بوقلون داری رانندگی میکنی.رو تابلو را بخون.برج سه ماه دیگه آماده است.حالیت شد؟یا بیام حالیت کنم؟اصلا حرف حسابت چیه؟شاید میلمون نکشه برج میلاد رو افتتاح کنیم.حرفی زدی؟قد قد کردی؟بسه دیگه.حواست به رانندگیت باشه.الان خسارت میزنی به بیت المال.

بیگلی بیگلی فرض کردن شهروند.نمونش زیاد پیدا میشه.سخت نگیر!

اضافات:والا راجع به اینکه چرا افتتاح این آسمان خراش به تاخیر افتاده روایات متفاوته.شاید از

ترس خرابکاری حادثه تروریستی سیزده دی که چند افغانی قصد دارند با طیاره بکوبند به میلاد ,

ولی بنده به شخصه فکر میکنم کارگرانی که برای کار روی این برج انتخاب شدند تعلیمات لازم

 را ندیدند و در نتیجه فکر میکنند که همچنان مشغول کار بر روی ساختمان یک طبقه هستند و

آجر وسایر مصالح مانند فرغون را بر حسب عادت از طبقه بالا به پایین پرت میکنند که این خود

باعث صدمات جانی و مالی فراوان و تاخیر در به سرانجام رساندن پروژه میشود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باشگاه بدنسازی

(مانند شتر مرغ لنگ در حال دویدن بر روی تردمیل هستم.بعد از دو دقیقه دویدن با سرعت سه از شانزده احساس میکنم که قلبم در حال خروج از دهانم است.به قول شاعر فقید ایرانی که دیگر این قوزک پا یاری رفتن ندارد.سلولهای بدنم در حال لعنت فرستادن بر من هستند.ناگهان سرو کله مربی باشگاه پیدا مشود.سرعت دستگاه را به یازده میرسانم و مانند یوزپلنگ شروع به دویدن میکنم.با سلولهای بدنم هماهنگ میشم و لعنتی جانانه نثار خودم میکنم که چنین جوگیر شده ام)

به به.خیلی خوبه.خیلی تند میدوی.

هه.هههو.هااا.این که چیزی نیست.قبلا که رو فرم بودم یک ساعت با همین سرعت میدویدم(آخه خالی بند,تو کی تو عمرت با این سرعت دویدی که حالا بخواد یک دقیقه باشه یا یک ساعت)

ا.پس خیلی خوبه.حالا حالاها جا داری.خیلی خوب هم عرق کردی.

(چی چی جا داری دلت خوشه.کل بدنم داره از کار میفته.عرق چی چیه؟آب خوردم,اضافه آب را ریختم رو لباسم تا خنک بشم)ههوو,هههوپ,هاا,بله,نظر لطفتونه.

توصیه های منو گوش میکنی؟شام که نمی خوری؟وزن هم کم کردی؟

هاای.هوووو.هر.هوار.دو هفته است لب به شام نزدم.سه کیلو هم کم کردم(پس کی بود دیشب داشت مثل اسب تو فری کثیف با بچه ها شام می خورد؟روت نمی شه بگی یک کیلو هم اضافه کردی؟)

عالیه.همینجوری پیش بری سه ماه دیگه یک هیکل براد پیتی برات میسازم

(با این روندی که من دارم میرم جلو احساس میکنم سه ماه دیگه یه حسین رضا زاده یا در پیت ازم بسازی.جون هر کی دوست داری برو اونور من سرعت اینو کم کنم)

خوب.من برم به بقیه بچه ها سر بزنم

هوپ.هوپ.لطف کردین.دستتون درد نکنه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضد حال میدونی چیه؟اصلا تا حالا ضد حال خوردی.ضد حال اینه که خیابونها مثل همیشه شلوغند.رادیو پیام داره ما  را دعوت به حفظ آرامش و جلوگیری از احوالپرسی از فامیل بقیه راننده ها میکنه.یک راه میانبر میشناسی.میبینی تو اون کوچه باریک یک کادیلاک جلوت سبز شده که تو مایه های کشتی تایتانیکه.رانندش یک پیرمرد نود و نه ساله و کمک رانندش یک پیرزن صد و بیست ساله است.یاد ایام جوونیشون افتادند.از فرصت دارند سو استفاده میکنند.چشماشون من و ماشینم را در یک قدمی ماشین خودشون نمی بینه.بقیش را تعریف کنم؟

وجدان اخلاقیم اجازه نمیده.کدوم وجدان؟خودم هم خبری ازش ندارم,دیدینش سلام من رو هم برسونید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلم امیلی را دیدی؟

ندیدی؟

نصف عمرت بر فناست.

موزیک متن فیلمشو شنیدی؟

نه؟

نصف دیگر عمرت هم بر فناست.

دوست داری نصف عمرت برگرده؟

پس ۳ تا از آهنگهای آلبومش را از اینجا دانلود کن.

از کجا؟

از اینجا!

دستم درد نکنه؟

(طریقه دانلود:صفحه اول که باز شد میای پایین صفحه و گزینه free را میزنی.بعد یک دقیقه خراب کاری نکن و دست به هیچی نزن تا یک سری حروف  در box در قسمت here نمایان میشند.اونها را وارد میکنی و آهنگ را ذخیره میکنی و با خیال راحت گوش می کنی)

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:38  توسط مهدی  | 
 
  بالا