|
طنز متفاوت!
|
||
|
شرح وقایع به صورت طنز! |
مناظره بین دو مدرس حوزه در شبکه چهارم
ـ بحثی که الان خیلی مطرحه,بحث تبرجه!اصلا تبرج یعنی چی؟
ـتبرج از برج می آید و به معنی نوک برج می باشد.یعنی یک زن جوری لباس می پوشد یا به گونه ای رفتار می کند که در نوک برج باشد یعنی در معرض دید باشد.
ـاحسنت.توضیح کاملی بود!پس ملاک حتما لباس نیست.یعنی یک دختر چادری هم می تواند متبرج باشد.
-بلی.احسنت.نکته همینجاست!ممکن است یک خانم پوشیده هم متبرج گانه رفتار کند.
پ.ن:در کتابهای قدیمی هم در مورد تبرج توضیحات فراوانی داده شده.آنجا که شاعر می فرماید از نوک برج کفتر میاااه,یک دسته دختر میاااه,اشاره ظریفی به همین موضوع دارد.در ضمن,در این مناظره اشاره به اسم برج نشده بود که آیا برج میلاد است یا برج ایفل یا .....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزنامه جام جم:شکم گنده ها زودتر می میرند.
خیلی دوست داشتم بیشتر از این دور هم باشیم ولی بعد از خوندن این مطلب افتادیم دنبال خرید کفن و رزرو قبر و چهار نفر که لطف کنند بالای سر مزارمون فاتحه بخونند.عزراییل هم که حس ششمش خوبه انگار روزنامه را خونده و صبح تا شب داره بالای خونمون کشیک میده تا در صورت اضافه شدن یک دهم میلیمتر دیگه به این خزانه ملی, وظیفه اش را انجام بده.خلاصه اگه یک روز اومدید دیدید این وبلاگ نیست,سانسورم نکردند,دست روزگار ما را چیده!
آمار مراجعین به اورژانس:۲۵۰ مریض در روز در خوشبینانه ترین حالت ممکن!
بیشترین شکایت:اسهال و استفراغ
ـآقای دکتر,پسرم گلاب به روتون دیروز اسهال داشت,از امروز میاره بالا!
ـآقای دکتر,دختر بچم دیروز میاورد بالا,از امروز گلاب به روتون اسهال داره!
ـآقای دکتر,بچم از دیروز هم میاره بالا هم اسهال داره!
ـآقای دکتر,پسرم از دیروز همش داره استفراغ میکنه,استفراغش هم رنگ بدی داره,حمید جان جلوی دکتر بیار بالا,انگشتتو بکن تو دهنت,آفرین مامانی,روی آقای دکتر نریزیها!
ـآقای دکتر,این نوزادمون چهار روزشه,از دیروز هم اسهال شده,اسهالش هم بوی بدی میده(من:مگه اسهال خوشبو هم داریم؟انتظار دارید بوی آزارو بده؟!)خانم این پوشاک بچه را باز کن آقای دکتر بو کنه!
ـخانم,تب بچتون بالاست,باید براش شیاف استامینوفن بذارید.مادر:دکتر دلم نمیاد,یعنی راستیتش بلد نیستم,میشه خودتون بذارید توی مقعدش!!
نتیجه:پیشگیری,تنظیم خانواده,زندگی بهتر,اسهال و استفراغ کمتر!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سردر مطب پزشک عمومی:
پزشک پوست,اطفال,داخلی,زنان با گرایش گوش و حلق و بینی!
پانسمان و تعویض پانسمان در خانه و مطب!
تزریق داخل رگی و در باسنی در هر نقطه تهران!
گونه گذاری و برداری,لب جنیفری,ختنه,خالی کردن آب حوض,تی کشی,پارو کردن برف,پنبه زنی,نمکی.
پ.ن:عجب غلطی کردیم دکتر شدیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز در صف حلیم سید مهدی غاز میچراندیم که شیطان نامرد بر قلب ما رسوخ کرد که اندکی هیزبازی بد نیست و اینقدر مثبت نباش(ارواح خاک جدمان)و نگاهی بر این مائده های آسمانی بنداز و گرنه صد ضرر در این دنیا و صد ضرر در آخرت میکنی که حوری بهشتی هم اینگونه نبوود و همین نکته کافی بود تا چشمان لاکپشتی ما به سان عقاب و تلسکوپ وارانه کار بیفتد و صحنه ای ببیند که نباید ببیند و همانا آن خالکوبی بر روی دست یکی از نسوان با عبارت (فقط گلزار)بود که ای براد پیت و تامنه کروز برو جلو بوق بزن که ما گلزار را داریم و ما هم قصد داریم برای روکم کنی برویم عکس مهناز افشار را در ابعاد بزرگ حک کنیم و به امید روزی که اسم ما هم خالکوبی شود!!
ـ (گزارشگر):خانم.شما چه معیارهایی در انتخاب همسر داشتید یا بهتره بگم چه توقعاتی داشتید که اونها بر آورده نشده؟
ـمن هیچ معیاری نداشتم,هیچ توقعی هم نداشتم.
ـ اا,مگه میشه؟! آدم وقتی برای خرید یک سشوار هم میره یک معیارهایی داره.یک انتظاراتی داره.خوب کار کنه.خوب هوای داغ بده.مو را خوب حالت بده.بعد شما برای انتخاب شریک آینده هیچ معیاری نداشتید؟!!
ـ سکووت
(بی انصافها.نامردها.یعنی وقتی شما ما را انتخاب میکنید هیچ معیاری ندارید.بابا جون,آدم بلانسبت وقتی از گله گوسفندا میخواد یکیشون را برداره,چهار تا چیز را سبک سنگین میکنه.پشمش کمتر باشه,وزنش بیشتر باشه,کمتر بع بع بکنه.اصلا چرا راه دور بریم.مامان من وقتی میخواست دیروز وظیفه خطیر کیسه زباله خریدن را به گردن من بندازه,کلی راجع به مارک و خصوصیاتش برای من توضیح داد که کدوم بهتره.یعنی ما رجال کشور از گوسفند و کیسه زباله کمتریم.هستیم؟کرمتو شکر)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا شما در ششم اردیبهشت مشت محکم هستید؟
والا به جون شما نباشه به جون خودم,عمرا محمد علی کلی و مایک تایسون تو عمرشون اینقدر مشت محکم زده باشندکه من تو دهن این استکبار بی .........اجنبی پرست زدم.ولی درکش برام مشکله که ما به هر کی رای میدیم نه تنها انتخاب نمیشه بلکه پدر سوخته برای دلخوشیه ما نمی کنه یه زوری بزنه بره مرحله دوم تا ما ته دلمون خوش باشه.نه اینکه فکر کنی من خدای نکرده به برادر ابی یا خواهر لیلا فروهر رای میدم.عمرنات پتاسیم و منگنز.این مطرب ها را که شورای نگهبان همون مرحله اول رد صلاحیت کرد.آمارشون را دارم.ولی درکش برام مشکله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا ما را از دست جو گیرها در امان بدار.الهی آمین.
من نمی دونم چرا اینها رو دور افتادند و ول کن قضیه نیستند.اون وقتی که داروی ضد ایدز را دادند بیرون وگفتند مردم برید هر غلطی دوست دارید بکنید و مردم هم رفتند هر غلطی دوست داشتند کردند و نود درصد جمعیت جوان کشور ایدز گرفت و بعدا گفتند زاقارتی,گول خوردی,این دارو تاثیرش از آب معدنی دماوند هم کمتره بس نبود؟چپ و راست دارند دارو میدند بیرون.سازمان غذا و داروی آمریکا پوزش مالیده به زمین داره سینه خیز میره.خدا میدونه این داروی جدیدی که برای پای دیابتی دادند چه معجونیه.طرف اومده تو بیمارستان,پا تو مایه های تیم ملی,بهش میگم این باید قطع بشه,میگه تو دکتر بی سوادی هستی,یک دارو اومده که پام را مثل اولش میکنه.خدایا!ما را از دست بازیهای سیاسی در امان بدار!الهی آمین.
روایت اول
رزیدنت اول به رزیدنت دوم در بالین مریض(رزیدنت:دانشجوی تخصص.سال اول همیشه درآرزوی مرگ است و به قولی تیکه خورش ملس می باشد.سال دوم معمولا فراموش میکند که یک زمانی سال یک بوده است):این(منظور از این در بیمارستان دولتی مریض می باشد.از الفاظ محترمانه تری مثل هوی نیز به کرات استفاده می شود)کجاش شکسته؟
ـشکستگی ساق پای چپ داره.
ـاااا.ما که تا دست بیشتر نخوندیم!!
ـاشکال نداره.کتاب میبریم سر عمل.هم اینو عمل میکنیم,هم خودمون یک چیزی یاد میگیریم!
(مریض از اول گفتگو مثل هاج زنبور عسل ما را نگاه می کند.اصلی ترین وظیفه شما در این مکالمه این است که جدیت خود را حفظ کرده و با تکان دادن سر در جهات متفاوت,گفته های رزیدنت را تایید کنید)
نتیجه:فرار مریض با هر گونه اندام سالم مانند دودستی,یک لنگی,با سر........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روایت دوم
(رزیدنت در حال گفتگو با من):گوش کن ببین بهت چی میگم.میری به این مریضه میگی اینجا فقط رزیدنت داره.استاد نداره.رزیدنتهاش هم اصلا به درد نمی خورند.قدر بز سواد ندارند.تام کروز هم باشی بعد ازعمل گوریل انگوری میشی.
(من در حال گفتگو با مریض): اینجا فقط رزیدنت داره.استاد نداره.رزیدنتهاش هم اصلا به درد نمی خورند.قدر بز سواد ندارند.تام کروز هم باشی بعد ازعمل گوریل انگوری میشی(بدون هیچ گونه دخل و تصرف)
(رزیدنت بلا فاصله بعد از بحث بین من و مریض وارد اتاق میشود):خوب آقا جان.باید ببریمت اتاق عمل,دیگه خودم عملت کنم.
بیمار:دست شما درد نکنه.من میخواستم اگه ممکنه رضایت شخصی بدم,برم.
رزیدنت:نه بابا.به جون خودم اگه بذارم این کارو بکنی.اصلا حرفشو نزن.
نتیجه:رضایت دو طرفه.مریض خشنود از نجات جان خود.رزیدنت خشنود از موفقیت آمیز بودن عمل پراندن مگس,ببخشید!مریض!
روایت اول:آدم حسابی پاشو نمیذاره اونجا.
روایت دوم:آدم حسابی پاشو میذاره اونجا,اما آدم عاقل نمیذاره.
بیمارستان امام.اسکرین.قسمت اورژانس.ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه بامداد.هوشیاری در حد خرس در هنگام خواب زمستانی.پیرمردی هفتاد ساله.برخلاف همسنهای خود همچنان مو دارد.خر گندمی.کت و شلوار کرم.کروات طوسی متمایل به آبی تخیلی.جوراب سفید با گلهای بنفش.بوی عطرش مرا مدهوش مینماید.کاری به بیماریش نداریم.میریم سراغ اصل مطلب.
ـپسرم!میدونی چرا آمار سکته در مملکت ما اینقدر بالاست؟
ـخوب!تغذیه بد.کم تحرکی.زندگی پر استرس و هزاران علت دیگه...
ـآفرین!آفرین!تغذیه بد.میدونی تغذیه بد یعنی چی؟
ـ خوب!چربی بالا.فیبر پایین.(حوصله ندارم بیشتر از این فک بزنم)
ـنه.اشتباه نکن.این تصور عامیانه است.باور کن مصرف گوشت و چربی تاثیری در سکته نداره.من سالیان سال در این مورد تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که شیر هر موجود برای خود اون موجود تنظیم شده.عامل سکته شیر بزغاله و گاوه.ما انسانیم.باید شیر انسان بخوریم.
تا قبل از ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه با هر دو نظریه مخالف بودم.اما الان طرفدار پر و پا قرص نظریه دوم هستم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت شش و سی و پنج دقیقه بامداد.همون جاهای قبلی.مریضهای محترم محبت کردند و برای
چند دقیقه به ما استراحت دادند.مجله تایم که از اول شب قصد خواندنش را داشتم را باز می کنم.
یک قسمت مربوط به ده تای برتر سال در هر زمینه ای است.مطابق روال این چند ساله محمود
احمدی نژاد در همینه زمینه ها حضور پر رنگی داشته است.اما چیزی که بیشتر از همه توجه
من را جلب کرد, قسمت مربوط به ده گفته برتر سال است که در آن گفته ای از رییس جمهور به
چشم میخوره که در جواب خبرنگاران در سفر تاریخی خود به آمریکا,مبنی بر وضعیت
همجنس بازی در ایران,گفته بودند که کشور ما همجنس باز نداره,همونطور که کشور شما هم
نداره!
قزوین؟شایعه است آقا.شایعه.تو آمریکاشم هم نداریم,چه برسه به ایران!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای یار.ای یار.میخوام برم به جشنواره فجر.
امسال کدوم فیلمها خوب بودند؟
لطفا به من بدبخت فلک زده کمک کنید!
ـ همه جا را زرد می بینم.
ـ همه جا را جستجو می کنم تا به مقصود و کمال خودم برسم
ـ آهان.گوشه پاساژ.دستشویی عمومی.
ـیک تایلندی بی ادب صاف روبروی دیوار ایستاده و مشغول تخلیه روحی و روانی و جسمی خود است.
ـ عمرا من از این کارا در منظر عمومی بکنم.بعد میاند بهم برچسب می زنند مخل امنیت اجتماعی هستی.از این مکانهای سرپوشیده نداره؟آهان.یافتم.یافتم.خدایا شکرت.پس این لعنتی چرا در نداره؟این جا دیگه چه خراب شده ای هستش؟دو طرفش دو تا شیشه است که از دو تا کاغذ نازکتره.یعنی از چهار طرف تحت نظری.دارم کم کم ایمان میارم که تنها اختراع ایرانی که قابلیت گسترش جهانی داره دستشویی ایرانیه.عجب اتمسفری داره.عجب هارمونیه.عجب آرامشی.کمتر جایی میشه پیدا کرد.
(تبصره:چند وقت یه مریضه اومده بود با شکایت بی اختیاری ادراری و طبق معمول قرعه به نام من خورد که براش سوند ادراری بذارم.موقعی که خواستم سوند بذارم,همراهش رضایت نداد و گفت می خواهیم پوشاکش بکنیم.بعد از من پرسید:دکتر برای مریضمون چه مارک پوشاکی بگیریم بهتره؟!!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساحل.من.نوشتن خاطرات سفر.
ـاین عادت مسخره نوشتن خاطرات سفر هنوز دست از من برنداشته.همه پسرهای اروپایی در حالی که عضلات شکم خود را به رخ دختران می کشند تن خود را به آب زدند.من در حالی که چربیهای شکمم تابلوترین کالای من برای عرضه است,ترجیح میدم فعلا چیزی را به آب نزنم.
do u love ye kari(ترجمه:از کارا چه خبر؟!!)
ـ گردنم مانند زرافه قد میکشد تا صاحب این صدای وسوسه انگیز را پیدا کنم.
kodom kara(ترجمه:کدوم کارا؟آهان؟همون کارا.کارا خوبند)
من.ساحل.نوشتن خاطرات.صدای وسوسه انگیز.
من.ساحل.صدای وسوسه انگیز.
من.صدای وسوسه انگیز.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معبد های تایلند یکی از عجایب چند گانه این کشور هستند.به طور خلاصه در این معابد مشغول امر شریف بت پرستی هستند.مجسمه بودا را گذاشتند جلوشون و چپ و راست و عقب و جلو خم میشند.ما ایرانیها هم که کلا آدمهای جو گیری هستیم,این حرکات را انجام میدهیم تا بودا لطفی کند و ماشین و خانه و شوهر و زن خوب برایمان جور کند.بعضی اوقات بسرم میزد مثل حضرت ابراهیم بلند شم یه چوب بردارم بزنم تو سر این بتها.بعد به این نتیجه میرسدم اولا شتر,ابراهیم شب این کارو کرد که کسی نبینش.دوما از طرف خدا ماموریت داشت.سوما برووبلاگتو بنویس دلت خوشها.
تمام.
چهار روز بعد از اقامت در بانکوک
احساس میکنم که ستون فقراتم در حال چسبیدن به عضلات شکمم است.مانند رابینسون کروزوئه
در جزیره ای متروک گیر افتادم.با اینکه بجز هواپیما در آسمان,کشتی دردریا و ماشین بر روی
زمین به هیچ جاندار زنده ای برای تناول رحم نمی کنند,هیچ کدام از غذاهای آنها با سلیقه من
سازگار نیست.دلم هوس دیزی,کله پاچه و چلو کباب کرده است.تازه می فهمم زندگی در ایران
مزایایی دارد که در هیچ نقطه دنیا نمی شود یافت.در کنار خیابان سوسک و ملخ را بسان جگر
و قلوه بر سیخ می زنند و با لذت هر چه تمام,گویی که مائده ای بهشتی است,آن را کوفت میکنند.
نالان و مستاصل خودم را به رستورانی در حومه شهر که از نظرم میتوان به آن اعتماد کرد می
رسانم.چهار دست و پا خودم را بر روی یکی از میزها پهن می کنم و منو را می طلبم.گارسون
که قیافه رنجور من را دیده است دلش به حال من می سوزد و غذای ویژه و مخصوص سر آشپز
را به من پیشنهاد میکند.مثل کودنان با لبخندی ملیح,این پیشنهاد بیشرمانه را می پذیرم.رسپتورهای
معده ام به شدت فعال شده اند و در مغزم کلمه غذای مخصوص نقش بسته است. ظرف بر روی
میز گذاشته می شود و به محض اینکه در پوش آن برداشته میشود چهار چنگولی ,آن را چنگ
میزنم و بر دهان میگذارم.معده ام بندری میرقصد و من مشعوفم.گارسون بر میز حاضر می شود
و رضایت خودش را مبنی بر اینکه من مانند آپا چی ها غذا را تناول میکنم ابرازمی دارد.ناگهان
قسمتی از مغزم فعال می شود که اسم غذا را بپرسم.
_ اسم این غذای خوشمزه ای که من کوفت میکنم چیست؟(با خنده)
ـاین غذای ویژه,سرور تمام غذاهای جهان,خوشمزه ترین,بهترین,(ساق پای میمون )است.
(بدون خنده.تهوع.گیجم.داغونم.زمین می چرخد.معده ام بندری می رقصد.همچنان مشعوفم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کشتی تفریحی.خواننده ای در حال خواندن.ملت در حال رقصیدن.
تا اونجا که یادم میاد از رقص چه ایرنی و چه خارجی هیچ سر رشته ای نداشتم.همیشه در
مجالس یک گوشه کز می کردم و به خودم امیدواری میدادم که روزی این حرکات موزون را یاد
می گیرم وآن یک روز هنوز فرا نرسیده است.سیگارم را روشن می کنم و گوشه عرشه به تماشا
می نشینم.خواننده به طرز نا شیانه ای رپ می خواند و جماعت به نحو وحشتناک ناشیانه تری در
حال رپ رقصیدن هستند.ناگهان چشمم به مرکز مجلس می افتد.دختری ساز مخالف میزند و بر
خلاف بقیه ملت مشغول تاب دادن و چرخاندن لگن خود است.حس ششم به من گوشزد میکند که
با چنین رقصی باید اصلیتی از تبار حافظ و سعدی داشته باشد.سیگارم را خاموش میکنم و وارد
محفل می شوم.به زور خودم را به او می رسانم.
ـare u from iran(آیا شما ایرانی هستید؟آیا متعلق به سرزمین گل و بلبل هستید؟)
(ناگهان انگارفحشی ناموسی شنیده باشد من را چپ چپ نگاه می کند.لگنش از حرکات می ایستد
و حرکات تاب وار را به بالا تنه منتقل می کند.در کسری از ثانیه رقص اصیل ایرانی به حرکاتی
تکنو وار تبدیل می شود.سعی می کند به نحو مفتضح احمقانه ای لهجه ایرانیش را مخفی کند)
ـno.im from america
به این می گند غرب زدگی کامل....
این داستان ادامه دارد
ـ(هماهنگ کننده تور)تو دیگه خودت دکتر هستی.بهتر از من میفهمی.ولی حواست باشه.اصلا
یک نوع از ویروس ایدز فقط مال تایلنده.خلاصه اینکه غلطی خواستی بکنی, اقدامات احتیاطی
لازم را انجام بده.
ـ(مثل بز دارم نگاش میکنم.نمیدونم چرا این حرفها را به من میزنه)
ـواسه این بهت میگم که هم مجردی,هم به قیافه و تیپت میخوره این کاره باشی.
(بهم میخوره چه کاره باشم.هنوز برام جای سواله!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لوکیشن دوم.هواپیما
(صندلی کناری من یک ژاپنی یا شاید کره ای یا اصلا چینی یا تایوانی یا هر زهر ماری دیگری
خوابیده است.صدای خرناس او از صدای غرش هواپیما نیز بدتر است.در ضمن بسان دستگاه
اتوماتیک,هر چند دقیقه یک بار حالی به دوستان میدهد و فضا را معطر میکند.خوشحالم از این
که مجبورم تا آخر راه با او همنشین شوم.مهماندار هواپیما مرتبا به ما آموزش میدهد که در
صورت سقوط,چگونه بر سر قبر خود فاتحه بخوانیم.درهای شهادت به روی ما همچنان باز
است.مشعوفیم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لوکیشن سوم .فرودگاه بانکوک و تاکسی
(به محض اینکه نوک دماغ بانوان عزیز قدم به خاک تایلند میگذارد,حجاب برتر آشکار می شود.
به دنبال راهنمای تور خود در فرودگاه می گردم.خدا را شکر اندکی از زبان شیرین پارسی را
یاد گرفته است.به همین زبان شیرین حالیم میکند که یکی از پروازها تاخیر داره و من باید خودم
را با تاکسی تا هتل برسانم.راننده تاکسی,چند عدد استخوان همراه با مقداری پوست چسبیده به آن
میباشد که همسن حضرت نوح عمر کرده وبر خلاف بقیه هم وطنان خود چشمان بادامی ندارد
بلکه چشمانش حالت فندق دارد.آلبومی از داشبورد خود در می آورد و به من نشان میدهد.ابتدا
فکر میکنم آلبوم عکس خانوادگی است ولی جلوتر که میروم متوجه میشوم که عکسها حالت بی
ـ ناموسی به خود می گیرند.شروع به تعریف از آلبوم خود میکند و توضیح می دهد که اگر سر
کیسه را اندکی شل کنم میتواند به قول خودش هر کدام از این پری های دریایی را که از نظر من
بیشتر شبیه دیو زندان آزکابان هستند را برایم جور کند.بهش میگم مسلمانم و از تو آینه ماشین
بهش زل میزنم تا عکس العملش را ببینم.گفتن این یک کلمه مانند ریختن آب روی آتش بود.آلبوم
را از دستم میگیره و میگه:
ـاووه.شما مسلمونها خیلی پخید.هیچ کاری نمیکنید تا بعد از مرگ برید یه جای خوب.همتون راس ساعت هشت میرید تو تختخواب.این هم شد زندگی؟(البته اینها را به یک زبان دیگه گفت.مترجم:مهدی!)
(خندم میگیره.نمیدونم مسلمانهای کجا را دیده ولی مطمئنا مال ایران نبودند.حالا بی انصاف چرا آلبوم را از دستم گرفتی؟!!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هتلی در مرکز بانکوک
(پسر جوانی حدودا بیست و پنج ساله و ایرانی.تی شرتی که عکس صد و بیست نوع دختر در جلو و عقب آن طراحی شده, پوشیده.به سمت من حرکت میکند)
ـداداش تو مال تور ... هستی.
ـوالا من داداشت نیستم ولی آره من با این تور اومدم.
ـداداش لوتی باش.داداش میگم اینجا میشه جنس مخالف که هیچ نسبتی باهات نداره را ببری تو اطاقت.
ـاز نظر شدن که میشه.
ـیعنی داداش.بسیج تو تایلند شعبه نزده؟
ـ(میخندم.به نظرم شوخی بامزه ای بود ولی وقتی به قیافش نگاه میکنم میفهمم بنده خدا سوال را به صورت جدی پرسیده بود.ای خدا.شکرت!! )
این داستان ادامه دارد......
_plz.plz.mikham ye ahang bekhonam esmesh suzana. plz osole akhlaghi va eslami ra reayat konid
_ترجمه:لطفا!لطفا!میخوام یه آهنگ بخونم.اسمش سوزانا.لطفا اصول اخلاقی و اسلامی را رعایت کنید.
ـplz.dont shake your ass on the seat.stop.motavaghefesh kon.in karo ba man nakon.im in danger.be javonim rahm kon.biensaf.nakon
_ترجمه:لطفا.اون لعنتی را رو صندلی تکون نده.بسه.متوقفش کن.این کارو با من نکن.من در خطرم.به جوونیم رحم کن.بی انصاف.نکن این کارو.
ـanimal.crocodile.frog.bikhial baba.hala hame baham.gher to kamaram faravone
_حیوان.کروکودیل.قورباغه.بیخیال.حالا همه با هم.قر تو کمرم فراونه...
نتیجه:به امید روزی که خاله مدونا هم پاش به ایران باز بشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در حاشیه سفر به یکی از کشورهای سوسمارخور همسایه ایران
ـمهدی.میتونی بری از اون خانمه بپرسی کجا میتونیم مشکل پاسپورتمون را درست کنیم؟
ـآره بابا.کاری نداره که.الان ردیفش می کتم.
(بعد از نزدیک به نیم ساعت تمرین و تلاش برای پرسیدن به بهترین نحو)
ـhello
_hello
_im a book and im go to school by bus everyday.where i can passport?plz
_چی کار داری؟چی می خوای؟
ـااا.سلام.از کجا فهمیدی من ایرانیم.چهره اصیل ایرانی دارم؟نه؟
ـنخیر.از روی لهجه ضایع انگلیسیت فهمیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جمعه شب.برنامه ورزشی شبکه دو.از سر بیکاری.بساط تخمه و آجیل.
ـبینندگان عزیز.سلام.نمیدونید چه افتخاری نصیب جامعه ورزشی ایران شد.باورش سخته.میدونم.جام باشگاهای جهان.من و کاکا.بله.درست میشنوید.در جام باشگاهای جهان من با کاکا بودم.تصاویر را با هم می بینیم.
ـکاکا در حال خروج از زمین.فرد مورد نظر مثل تارزان جلوی اون ظاهر میشه.به زور با کاکا دست میده.کاکا قدر بز تحویلش نمی گیره.در پس زمینه آهنگ تایتانیک پخش میشه.نیش فرد مورد نظر تا بناگوش باز است.هیچ اتفاق مهم دیگری رخ نمیده.
ـدیدید.حال کردید.من بودم.من و کاکا.
نتیجه:خدایا.عادل فردوسی پور را در میان این جماعت عتیقه حفظ بفرما.آمین.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیمارستان زنان.
خانم جان.شما متاسفانه نمی تونید اینجا زایمان کنید.بر اساس محاسبات ما سن بچه شما ۳۳ هفته است و با توجه به علایم, زمان زایمان شما نزدیکه.باید جایی برید که دستگاه مخصوص نوزادان نارس را داشته باشه تا خدای ناکرده برای بچتون مشکلی پیش نیاد.فقط قبلش باید یک رضایتنامه بنویسید که به رضایت شخصی خودتون بیمارستان را ترک میکنید.بفرمایید.
_اینجانب مریم .... با رزایت شخسی و به علت نبود دستگاه مخسوس نوزادان نارص,این بیمارستان را به قسد بسترس شدن در بیمارستان دیگری ترک میکنم.
نتیجه:خدا پدر نهضت سواد آموزی را بیامرزه که باعث گسترش سواد در سطح جامعه شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
استادیوم آزادی.بازی صنعت نفت ـ استقلال.به حراج رفتن خانواده بازیکنان و داور توسط تماشاگران اصیل و باشعور ایرانی.عرضه انواع شیر سماور در اندازه های مختلف.پیرمردی که یک پایش بر لب گور میباشد با زحمت فراوان خودش را صندلی کناری من می رساند.آنچنان نفس نفس میزند که احساس میکنم هر لحظه امکان دارد عزراییل را ملاقات کند.
ـمیبینی پسرم.چه جامعه بدی شده.چه فحشهایی.چه الفاظ زشتی.این ورزشگاه نشانگر جامعه ماست.افسوس و دو صد افسوس.
(خوشحالم از اینکه موجودی متمایل به انسان را در این ورزشگاه ملاقات میکنم)بله پدر.شما راست میگید.
در همین لحظه صنعت نفت گل دوم را میزند
ـای مادر تک تکتون را من بیپپپ بیپپ.ای عصای من بره بیپپ.بیپپ.عمه بیپپ بیپپپ.بیپپ قهوه.
نتیجه:چند روزیه پرسپولیسیها جیک جیک نمی کنند.نمیدونم چرا!!
forza pase hamedan
|
|