تبليغاتX
طنز متفاوت!

طنز متفاوت!

شرح وقایع با زبان طنز!

شنبه.اتوبان یادگار امام.این که از کجا این جا سر درآورده ام، بر خودم هم پوشیده است.همه فریاد می زنند که از احدی نترسید،زیرا همه با هم هستیم.بر سازنده هر شعار دروغین لعنت!با صدای اولین تیر همه ترسیده و متفرق می شوند و من می مانم و دوستم که برویم روی ترازو، سه دور، دور خودش میچرخه و هفت هشت تا خس و خاشاک دیگه!حد فاصل ما با نیروی انتظامی ، بسیج ، انصار ،باتوم به دستهاو نیروهای متفرقه،یک آشوبگر حدودا بیست ساله را می بینم که لنگ لنگان در حال فرار کردن است.با این که کمال شمر و یزیدی است،اما استدلالی منطقی به من می گوید که اول او نوش جان می کند،بعد ما مورد لطف قرار خواهیم گرفت.بارقه های امید دردلم زنده می شود. پس رو به دوستم می کنم و نهیبی می زنم که فرار کن!آن چنان میدوم که کریستیانو رونالدو باید در برابرم لنگ پهن کند.متاسفانه در یک قسمت ماشین های از همه جا بی خبر پارک کرده اند و عبوراز بین خودشان  را برای ما که دارای کمری استکانی هستیم،کاری بسی مشکل می نمایند.در حالی که از همه دنیا قطع امید کرده ام و از چهار تا بچه فشن سبز دورم که آنها هم در باتلاق ماشین ها گیر کرده اند حلالیت می طلبم،صحنه ای را می بینم که می خواهم بشینم زاز زار گریه کنم.سمت چپم،جوان لنگ مورد بحث،میگ میگی می کند و بسان فراری در می رود.مطمئن می شوم که آخرین نفر خودم هستم!

پ.ن:

چند وقت قبل داشتم بیانیه تند انصار بر علیه محمد رضا شجریان را می خواندم که در اخر به این نکته اشاره شده بود که تو(شجریان)از ساسی مانکن هم کمتری!بعد از اظهار فضلهای چند روزه فرهاد جعفری(نویسنده کتاب کافه پیانو)من هم میگم تو(جعفری)از فهیمه رحیمی کمتری!این به اون در!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:17  توسط مهدی  | 

یکی هست بهم بگه

چرا؟

پ.ن:

خانه ام آتش گرفته است                                                                                               

 آتشی جان سوز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:42  توسط مهدی 

اگر می خواستم به برنامه رای بدم,باید به رضایی رای می دادم.اگر خواستار آزادی بیشتر بودم,باید به کروبی رای می دادم.اگر می خواستم برای چهار سال بعد هم برای وبلاگم سوژه داشته باشم,باید به احمدی نژاد رای می دادم.برای همین پس از کلی کلنجار رفتن به

میر حسین  موسوی خامنه ــــــــــ کد ۷۷

رای دادم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:18  توسط مهدی 

دیروز سوار  تاکسی شدم و خیلی خوشحال بودم که تنها قانون درست حسابی  تصویب شده در ایران این است که صندلی جلو دو نفر سوار نمی شوند و لازم نیست که مثل گذشته ,نصف ناحیه تحتانی را با دنده عوض کردن به چهار جهت حرکت بدم.در ردیف عقب,پسری جوان با موهای تراشیده و ته ریش,نشسته بود.حرکات مکرر دستاش-که ازآینه نظاره گر آن بودم-نشانگر مضطرب بودن او بود.خوشحالم که سر رشته صحبت را خودش به دست گرفت.

ـخدا لعنتشون کنه.آقا!من سربازیم را افتادم زاهدان.دو ماه دیگه بیشتر نمونده.اما عمرا برم بقیشو.مگه دیوونه ام؟مگه از جونم سیر شدم.هر روز یک مصیبت.سر بمب گذاری مسجد اون جا بودم.همه جا پر جسد بود.دیگه داغون شدم.گفتم بیام تهران.یک آب و هوایی تازه کنم,اما دیگه بر نمی گردم.تف به این زندگی!

(راننده تاکسی که تا کنون به حرفهای او گوش می داد,وارد بحث میشود)

ـحماقت منو تکرار نکن!من هم مثل تو بودم.فکر کردی دوست داشتم راننده تاکسی بشم؟کلی واسه خودم برو بیا داشتم.رفتم سربازی,سر مرز,وسطش نکشیدم,فرار کردم!هی اضافه خدمت و تنبیه و از این چیزها خوردم تا همه زندگیم از هم پاشید.یک جوری شد که نصف عمرم سرباز بودم!آخرش هم راننده تاکسی شدم.اگه دوست داری راننده تاکسی نشی,نکن این کارو!این دو ماه را برو و تمامش کن.

(جوانک معلوم است که کاملا متقاعد شده است.سرش را تکان می دهد و بابت این راهنمایی ارزنده,تشکر می کند.مسیر او به پایان رسیده,کرایه را حساب کرده و پیاده می شود)

_حال کردی چه طوری خالی بستم؟

ـبلهههه؟!چی رو؟

ـمن اصلا سربازی نرفتم.معاف بودم!اگه هم راننده تاکسی نمی شدم,باغبون می شدم!ولی با این دروغ مصلحتی,زندگیش را نجات دادم!

ـاهان!

پ.ن اول:

هنوز که هنوزه,به این فکر می کنم که جمله نصف عمرم را سربازی بودم را از کجا سنتز کرده بود.

                                                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها موج خوبی برای میر حسین موسوی ایجاد شده است,اما از نظر من, موج به معنی پیروی از یک روش بدون فکر کردن درباره آن است.مثل همین موج مکزیکی که در ورزشگاه آزادی راه می افتد و دلیلش را نمی فهمم که چرا هر وقت به من می رسد,انگار که میخی را فرو برده باشند,بلند میشم و هوار میکشم!

پ.ن دوم:

خود من, موسوی دو آتیشه هستم!

پ.ن سوم:

عاشق اون قسمت از مناظره موسوی وکروبی هستم که خطاب به احمدی نژاد میگه:این آقا,خجالت نمی کشه!چیز منو گرفته تو دستش!میگه بگم؟!

ــ عاشقتم سید!نامردی اگه فکر بد کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط مهدی  | 

در مسیر ورزشگاه

برای تماشای دیدار استقلال وسایپا راهی استادیوم آزادی می شم.همیشه اعتقاد داشتم تنها مکانی در ایران که ارزش پول خرج کردن را داره,همین جاست و تعجب میکنم از مردمی که سر مایه های ملی را در کافی شاپ یا رستوران یا هر جای مزخرف دیگه خرج می کنند.از اونجا که دفعه قبلی پژو بردم و پیکان گوجه ای جوانان برگردوندم,ترجیح میدم مسیر را با ابوقراضه ای به نام مینی بوس خطی ,طی کنم.یکی از تماشاگر نماها که در ردیف عقب من نشسته و با سبیلهای خوشگلش شباهت زیادی به آقا محمد خان قاجار دارد,مشغول امر شریف تخمه شکستن است و هر چند دقیقه یک بار به من حالی اساسی می دهد و پوسته ها را مستقیما از دهان مبارک بر فرق کله ام فوت می کند!منتظر ساعت نه شب هستم تا شهرداری من را تخلیه کند.

بازرسی بدنی

مهمترین کار در ورود به استادیوم, بازرسی بدنی هست.اگر این مرحله انجام نشود,با توجه به سابقه ای که از دوستان فهیم تماشاگر موجود هست,امکان ورود سلاح گرم,سرد,دختر,تانک,بمب هسته ای به استادیوم وجود دارد.بازرس محترم آن همه زیرخاکی را ول نموده و صاف چسبیده به ما و قصد دارد یک چیزی از ما بیرون بکشد.چند بار اشاره به شی مشکوکی می کند که به او حالی میکنم از زمان تولدم این شی مشکوک را داشته ام و با آن بمبی که مد نظر شماست تفاوت دارد واین بمب جنسی است.آهان!می یابد!lipstick!با چشمانی از حدقه در آمده آن را نگاه می کند.

ـخجالت نمی کشی رژ می زنی؟

ـببخشید.این رژ نیست.lipstick است!

ـچی چی استیک؟حالا به چه دردی می خوره؟

ـمرطوب کننده لبه.

دوباره با تردید نگاهی به ان می کند.فرمانده را می طلبد.فرمانده به او حالی می کند که اگر درون آن,بمبی جاسازی نشده است,ممانعتی برای ورود به ورزشگاه ندارد.با ولع خاصی با دست به درون آن می رود.احساس خاصی بعد از دیدن این صحنه رومانتیک و تایتانیک وار بهم میگه که بی خیال این وسیله بشم!

شعارهای ورزشگاه

تماشاگران از داور می خواهند که دقت کند اما متاسفانه داور این کار را انجام نمی دهد و باید خسارت آن را بپردازد.لذا از او تقاضا می کنند که یک چیزی را تناول کند,اما او این کار را هم نمی کند.شیر سماور هم  کارساز نمی شود.پس به سراغ شجره نامه او می روند.همیشه از ترتیبی که در کارها وجود داشته لذت می برم.برای همین نظم و ترتیب است که تماشاگران ما بهترین تماشاگران دنیا هستند.

دستشویی

ما را گرفته است اساسی و با خواهش و التماس هم دست از سرم بر نمی دارد.صفی در جلوی آن است که کارها را بسیار سخت می کند.مثل ممالک غربی,گوشه دنجی رو به دیوار جهت برآورده شدن حاجت از نوع مختصرو سرپایی,تعبیه کرده اند.متاسفانه طراح,نمی دانست که سطح شعور در دو طرف قضیه یکسان نیست.زیپ شلوار خود را پایین کشیده ام و مشغول تخلیه شدن هستم که به صورت تصادفی می بینم که بغل دستی صاف دارد به ما نگاه می کند تو گویی انگار دارد تابلوی هنری را نظاره می کند.

ـآقا جون!جناب!حاجی!چی را داری نگاه می کنی؟

ـ هیچی به جون شما!نمی دونستم مکانیسم این دستشو ییها چه جوریه!خواستم یاد بگیرم.

آهان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:27  توسط مهدی  | 

ادامه زندگی بدون آب,غذا و اکسیژن مقدور نیست.شاید به شخصه بدون این سه فاکتور بتونم دوام بیارم اما زندگی بدون آقای قرائتی را نمیتونم تصور کنم.شاید یک جورایی همون نقشی که  گیتار برای استاد حسن داشت را برای من ایفا می کند(امیدوارم با این مثال به اهمیت موضوع پی برده باشید). همیشه از برنامه هاش لذت بردم و افسوس خورده ام که چرا استعداد شگرف او در زمینه طنازی محدود به جامعه ایرانی مانده است.مقدمه چینی بس است و برویم سراغ اصل مطلب.در تاریخ بیست و سوم آبان ماه از مرحوم سالی که گذشت,در برنامه درسهایی از قرآن,تفسیر آیه ای از قرآن را انجام می دادند.

همانا در رفتن میش به چرا و بازگشتن آن به طویله,زیبایی وجود دارد.(تفسیر این آیه را همه ما می دانیم و گفتنش ضرورتی ندارد.بهتر است از دید آقای قرائتی به این منظر نگاه کنیم)

اولا هدفمند است.به چرا میرود.بیکار نیست.مثل جوانهایی نیست که سر میدون می ایستند و زنجیر می چرخونند,یقه هم تا سر ناف باز است.هدف داره.

دوما به قول رییس جمهور هم بازده زودرس و هم بازده دیررس داره.زودرس یعنی شیر میده,دیررس یعنی پشم میده.

سوما را خودتون برید مطالعه کنید(استاد از فن مزاح در این قسمت استفاده کردند)

پ.ن:یک سوال شخصی داشتم از کسایی که نشستند و دارند یادداشت بر میدارند,چی را دارید بر میدارید؟!

                                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همیشه از زیاد شدن جمعیت ایران می نالم و پدرم به من یاد آوری میکند که چین یک ملیارد و خرده ای(سیصد ملیون) است و آن خرده ایش پنج برابر جمعیت ایران است.پس برو خدا را شکر کن!

                                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هفت سال و نیم دوران پزشکی عمومی من به اتمام رسید و خوشحالم که در قسمت پروفایل مدیر وبلاگ, تمام شد,نگارش شد.نمی تونم از اصطلاح برق و باد استفاده کنم,چون سپید شدن موهام نشون میده که گذر زمان را احساس کردم.باید به فکر پایان نامه و خدمت مقدس سربازی باشم.امیدوارم در سربازخانه هم سوژه باشد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 7:55  توسط مهدی  | 

 (استاد,هنگام عمل,در حالی که دنده را مانند یک جسم زاید از جای خود در می آورد)

ـمن زن و شوهری را می شناسم که یازده ساله با هم ازدواج کردند,از این یازده سال,هفت سالش با هم قهر بودند و جدا از هم زندگی می کردند,با این حال یازده بچه دارند.

(من در حالی که سعی می کنم از در امدن شاخ گوزن در ناحیه فوقانی سرم به نحو مذبوحانه ای جلوگیری کنم,مقداری پلکهایم را به سمت بالا و گوشه لبها را به سمت پایین متمایل می کنم تا نشان دهم حد اقل مقداری تعجب کرده ام)

ـاستاد!شما با این حرف دارید اصول اولیه خلقت را زیر پا می گذارید.مگه میشه؟

(عمل را بی خیال می شود.نگاهی به من می اندازد)

(من)بله.خوب.حتما میشه.کار خداست.نشد نداره که.جل الخالق.

(استاد به نشانه رضایت سری تکان می دهد و عمل را از سر می گیرد)

پ.ن:گالیله جان!تازه می فهمم آن موقعی که می گفتی زمین محور جهان نیست,چی کشیدی!

                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـآقا جان.تب داری.این ش.ی.ا.ف استامینوفن را بگیر,استفاده کن,تا تبت بخوابه!

(چند ساعت بعد برای سرکشی به بالین مریض می روم.همچنان داغ است و احساس می کنم ش.ی.ا.ف اولی در او تاثیری نداشته است)

ـش.ی.ا.ف اول را کی استفاده کردی؟

ـدکتر!دو ساعت پیش خوردمش!

ـخوردیش؟!

ـآره.خوردمش دیگه.خوب بودا ولی لامصب تا هر جا رفت سوزوند.الان هم سر دلم گیر کرده!

نتیجه اخلاقی:به تازگی هر وقت به مریضها می گویم آب بخورن,نحوه صحیح اب خوردن را به آنها می گویم.می ترسم.شاید هم ثواب داشته باشد!

                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیمار مورد نظر پیرمردی است اهل حال.به قول خودش در زندگی به هیچ چیزی نه نگفته و از انواع مواد مخدر صنعتی و غیر صنعتی گرفته تا ویلا و ژیلا و ماالشعیر غلیظ شده را امتحان کرده است.خداوند نیز او را از الطاف خیر خود بی نصیب نگذاشته و انواع هپاتیت از ایرانی تا آنگولایی و ایدز را بر او نازل کرده است.ساعت سه بامداد تب کرده است و همه میدانند که برای تب ساعت سه بامداد,غیر از ش.ی.ا.ف هیچ درمانی نیست.

ـاین ش.ی.ا.ف را بگیر و استفاده کن.

(نگاهی به من می اندازد,تو گویی که انگار فحشی جد و آباد دار حواله او کرده ام)

ـنگاه کن دکتر!این منطقه فابریکه!دست بهش نخورده!خیال این که کسی یا چیزی بهش نزدیک بشه را از سرت بنداز بیرون!

                                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوروز باستانی مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط مهدی  | 

جزیره خارک.جزیره ای در آب های خلیج,خلیجی که این روزها همه اصرار دارند تا به انتهای آن یک فارس هم اضافه کنند تا هویت ملی خود را بر دیگران اثبات کنند.بسیار خوشحالم که حضرت نوح این مکان را جهت رسالت خود انتخاب نکرد,چون که هیچ جنبنده مونثی در آن یافت نمی شود و اگر می خواست در کشتی خود از هر چیزی زوج آن را هم انتخاب کند,مسلما به مشکل بر می خورد.بوی گاز ترشی که در هوا وجود دارد,فضا را برای نعشگی خلسه اوری مهیا می کند و من را به یاد معتادانی می اندازد که در کمبود تریاک,دست به دامن بخار بنزین و گازوییل می شوند.بومیان آن جا به زبانی صحبت می کنند موسوم به زبان خارکی که من را جهت برقراری ارتباط با آن ها به مرز جنون می رساند.فضای بکری دارد که این را به لطف این که مثل کیش و قشم منطقه آزاد نشده است,دارد و خوشحالم که مجبور نیستم قیا فه های عجیب و غریب به تازگی سولاریوم شده را در این جا تحمل کنم.اما اگر به من بگویند خارک را در یک کلمه توصیف کن,جواب می دهم خارک مساوی است با نفت!از آن هواپیماهای چارتر نفت تا لباسهای ایمنی نفتی یا دکل ها و کشتی های غول پیکر نفتی و شعله های نفت و خلاصه همه چیز حتی زندگی مردم هم با نفت عجین شده است.اگر باور نداری یه این عکس  نگاهی بنداز.تنها یادگار من از این جزیره!بوی نفت می دهد!

پ.ن:پدرم اعتقاد عجیبی دارد که من هیچ وقت نمی توانم در یک حالت آدمیزادی عکس بگیرم.فکر می کنم تا حد زیادی با او موافقید.

                                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسکار برگزار شد مثل سالهای قبل و دلیلی برای برگزار نشدنش نبود,اما بسیار خوشحالم به دو دلیل:

اول اینکه فیلمی مثل ملیونر زاغه نشین با ته مایه های فیلم هندی توانست جوایز را شخم بزند تا از این به بعد در صورت رو شدن دستمان در هنگام تماشای فیلمهای هندی و مواجه شدن با الفاظ نامناسبی مثل پیکان گوجه ای جوانان,پشت موتو برم,جواد یساری هم گوش میدی جیگر قهوه ای یا گیتارتو کی برده نازنین,جوایز این فیلم را به رخشان بکشیم تا مشتی محکم باشیم بر دهان یاوه گویان.

دوم این که شان پن اسکار بهترین بازیگر مرد را به خاطر بازی درخشانش برد تا این جماعت سینه چاک هنری,یک مقدار فرق بین بازی خوب(شان پن در میلک) و گریم خوب(برد پیت در بنجامین)را درک کنند.

                                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز با جمعی از دوستان به استخر شرف یاب شدیم ودر راه برگشت هوس پیتزا به سرمان زد.شخصی موسوم به گارسون در بین صحبتهای ما پرید که معلوم است استخر بوده اید چون بوی استخر می دهید و تو گویی انگار ما بوی جلبک دریایی میدهیم و بعد از آن ادامه داد که من همیشه بعد از استخر یک چیزی می زنم که خیلی فاز می دهد و ما همگی فکر کردیم که و.ی.س.ک.ی با خاویار می زند که این همه به او حال می دهد و ادامه داد که تخم مرغ آب پز با نون بربری.

                                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوس کنسرت کرده ام.بلیط کنسرت خوب نداری.خریداریم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:10  توسط مهدی  | 

کمبود امکانات

بعد مرتب در گوش ما وزوز کنید که دکترها پول پارو میکنند!اگه پول پارو می کردیم که این جوری محتاج پریز برق نمی شدیم!

پ.ن:

1.خیلی باحالی!

2.پاویون کجاست؟جایی که شبهای کشیک توش میخوابیم.یک چیزی در مایه های گوانتانامو.

3.تو هم؟

4.روی اعصابم پیاده روی میشود که هر وقت تلویزیون رو روشن می کنم یک نفر میگه با روغن لادن کی بعد از غذا می خوابه!

5.با تشکر از دوست خوبم.دکتر امید.

6.یک مطلب راجع به مرگ داوطلبانه یا همان اتانازی برای نشریه سپید نوشتم.اگه دوست داشتید,اینجا بخونید.

۷.بهتون سر میزنم.قول شرف!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:59  توسط مهدی  | 

یک جایی خوندم که نگهبان هر زن,زشتی اوست.

خجالت بکش.می خواهی تاریخ را عوض کنی؟!

اصلاح می شود.

نگهبان هر زن,حجاب اوست.

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا رابطه خوبی با این سریالهای تازه به دوران رسیده کره ای مثل افسانه جومونگ یا جواهری در قصر ندارم.من کل دوران جنینی و طفولیت و نوزادی و مهدکودک و راهنمایی و دبیرستان و اوایل دانشگام با سالهای دور از خانه پر شده.کجایی اوشین؟ازریوزو چه خبر؟!

پ.ن:این روزها همه lost نگاه می کنند,شما چه طور؟

پ.ن ۲:این cd قسمت های حذف شده(اوهوم شده)سالهای دور از خانه را کسی نداره؟!!پس چی فکر کردی؟مگه فقط جواهری از قصر اوهومیات داره؟یعنی می خوای بگی اوشین دل نداره؟

                                                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیرمردی شصت و پنج ساله.عملی اورژانس دارد که حکم میکند تا یک ساعت دیگر در اطاق عمل باشد.اضطراب او را فرا گرفته و از چشمهایش,این نکته مشخص است.

خوب پدر جان!شما یک ساعت دیگه میری اطاق عمل.تو این مدت اصلا نباید چیزی بخوری.حتی آب!

دمت گرم دکتر.آب نمی خوام.بذار یک پک سیگار بکشم.

میگم نباید چیزی بخوری.بعد میگی یک پک سیگار بکشم؟نه!برای بیهوشیت می تونه خطرناک باشه.

بابا اذیتمون نکن.بذار یک پک بزنیم.نمی خوام آرزوش رو دلم بمونه.اصلا بیا با هم بزنیم,ببین چه حالی میده!

پ.ن:خیلی دوست دارم اون نکته ای در صورتم را که باعث خلاف کار جلوه دادن من در انظار عمومی میشه را بکنم بندازم دور,چون به هیچ کس دیگه از این پیشنهادهای بی شرمانه ارائه نمی شه!

علاقه مندان به مطالب علمی,اگه دوست داشتند این را ببینند.

علاقه مندان به مطالب غیر علمی,اگه دوست داشتند این را ببینند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:41  توسط مهدی  |