شنبه.اتوبان یادگار امام.این که از کجا این جا سر درآورده ام، بر خودم هم پوشیده است.همه فریاد می زنند که از احدی نترسید،زیرا همه با هم هستیم.بر سازنده هر شعار دروغین لعنت!با صدای اولین تیر همه ترسیده و متفرق می شوند و من می مانم و دوستم که برویم روی ترازو، سه دور، دور خودش میچرخه و هفت هشت تا خس و خاشاک دیگه!حد فاصل ما با نیروی انتظامی ، بسیج ، انصار ،باتوم به دستهاو نیروهای متفرقه،یک آشوبگر حدودا بیست ساله را می بینم که لنگ لنگان در حال فرار کردن است.با این که کمال شمر و یزیدی است،اما استدلالی منطقی به من می گوید که اول او نوش جان می کند،بعد ما مورد لطف قرار خواهیم گرفت.بارقه های امید دردلم زنده می شود. پس رو به دوستم می کنم و نهیبی می زنم که فرار کن!آن چنان میدوم که کریستیانو رونالدو باید در برابرم لنگ پهن کند.متاسفانه در یک قسمت ماشین های از همه جا بی خبر پارک کرده اند و عبوراز بین خودشان را برای ما که دارای کمری استکانی هستیم،کاری بسی مشکل می نمایند.در حالی که از همه دنیا قطع امید کرده ام و از چهار تا بچه فشن سبز دورم که آنها هم در باتلاق ماشین ها گیر کرده اند حلالیت می طلبم،صحنه ای را می بینم که می خواهم بشینم زاز زار گریه کنم.سمت چپم،جوان لنگ مورد بحث،میگ میگی می کند و بسان فراری در می رود.مطمئن می شوم که آخرین نفر خودم هستم!
پ.ن:
چند وقت قبل داشتم بیانیه تند انصار بر علیه محمد رضا شجریان را می خواندم که در اخر به این نکته اشاره شده بود که تو(شجریان)از ساسی مانکن هم کمتری!بعد از اظهار فضلهای چند روزه فرهاد جعفری(نویسنده کتاب کافه پیانو)من هم میگم تو(جعفری)از فهیمه رحیمی کمتری!این به اون در!
